تبليغاتX
ناگاه نامه ها
بر من ببخشای اگر ناگاه نامه هایم عاشقانه نیست

 

فقط يك سلام... و بعد از اون دو تا قطره درشت اشك كه چكيد روي پيراهن آبيش، تنها رنگ آبي كه دوست داشتم و چقدر بهش مي آمد.

گفت: پير شده ام، نه؟ گفتم: خوبي شكر خدا. گفت: دو سالي گذشته ....و ديگر اشك امانش نداد... من هم گريه كردم، براي اشكهايي كه بايست سالها پيش جاري مي شدند، براي تنهاييهامان، براي اينكه هيچ صدايي در اين دنياي پرصدا به اندازه ي گريه ي كودكان و هق هق مردان مستاصل مرا كلافه و دلتنگ نمي كند. گفتم: درست مي شه، و اين احمقانه ترين حرفي بود كه در تمام اين سالها به او زده بودم و تنها دروغ!  اين آخرين جمله بود.  حالا ديگر هر دو گريه مي كرديم  با صداي بلند، انگار نه انگار كه مردم توي خيابان زل زده اند به ما. مثل همان دو سال پيش كه مثل ابر بهاري باريديم و بدون خجالت از آدمها هق هق سر داديم. اشك، اشك، اشك...

و این پایان همه چیز بود.

 

 

نوشته شده توسط ماری در ساعت 6:46 بعد از ظهر | لینک 

 

دست در حلقه ی هیچ،

شانه بر زلفک باد،

شمع در بارگه هور برافراشته ایم

 

می نویسم: هور، شما بخوانید: کور!

 

 

نوشته شده توسط ماری در ساعت 1:27 قبل از ظهر | لینک  | 

 

سلام خدا

از همین نزدیکی ها برایت نامه می نویسم. از ایران. از سرزمین تمدنی که بود.

از سرزمین زرتشت و آموزه های ماندگارش. از سرزمین کوروش و منشور حقوق بشرش. یادت آمد؟! این جا ایران است، سرزمین من. بی هیچ ترنمی بی هیچ نوایی. سرزمین عاشقانه های دیروز. سرزمین سوگواره های امروز. می بینی؟! عروس سبزبخت دیروز، بانوی شوی مرده ی سیه پوش را ماند.

خدایا! اینجا سرزمین من است. آن را به تو سپرده بودم. یادت آمد؟!  آن را به تو سپرده بودم، در تمام دعاهایم، اما انگار خبری نیست.

خدایا! گفتم چند خطی بنویسم و بگویم این انسان ها که زیر ضربه های عقده های ناگشوده له میشوند، خواهران و برادران من اند و من... بنده ای در همین حوالی... دلواپس، غمگین. شور می زند دلم برای فرهادهای بی گور و کفن، برای لیلی های از کف رسته.

شور می زند دلم برای یلان سیستان که در بند نیرنگ فتاده اند.

شور می زند دلم برای هر پدر، مادر، خواهر و برادری که ایرانش را سبز می خواهد...

خدایا! یادت آمد؟ من بنده ات هستم، همین حوالی.

 

نوشته شده توسط ماری در ساعت 3:35 بعد از ظهر | لینک  | 

 

به سه نفر از شرکت کنندگانی که با کلمات زیر بهترین جمله را بسازند، به قید قرعه جایزه می دهیم.

 

است - رای - ملت - میزان- !

 

 

نوشته شده توسط ماری در ساعت 7:30 بعد از ظهر | لینک  | 

 

دلتنگم.

 

نوشته شده توسط ماری در ساعت 8:43 بعد از ظهر | لینک 

 

انرژی ام تحلیل رفته... با وجود این همه خبر خوشایند، حس و حالی ندارم و دوستان شاکی...

دلم می خواد مثل پارسال همین وقتا، بشم یه گلوله آتیش!

 

نوشته شده توسط ماری در ساعت 4:18 بعد از ظهر | لینک  | 

 

گفت: دست هايت پرجرأت است.

خنديدم.

گفت: انگار، پيش از اين هم در تاريخ بوده ای!

پرسيدم: مگر به تناسخ اعتقاد داری؟

گفت: نه. ولی، تو پيش از اين حرف ها وجود داشته ای. روحت قديمی است.

پرسيدم: همه ی اينها را اين دو دست، به تو می گويند؟

گفت: و خطوط چهره و عمق چشمانت...

و من هنوز به حرف های آن مرد، فكر مي كنم.

 

 

نوشته شده توسط ماری در ساعت 8:6 بعد از ظهر | لینک 

 

صحو و مستیم، نه کاریست که با من باشد

این همه بیخبری، یار در این جان انداخت...

 

 

نوشته شده توسط ماری در ساعت 10:29 قبل از ظهر | لینک  | 

 

سعدي تو كيستي كه درين حلقه ي كمند                        چندان فتاده اند كه ما صيد لاغريم

" منت خداي را عز و جل كه طاعتش موجب قربت ست و به شكر اندرش مزيد نعمت…"؛ دوازده ساله بودم كه نثر دلنواز گلستان را آغاز كردم.  آنقدر از خواندن آن انبساط خاطر مي يافتم كه چون كودكي كه حاضر نيست گنج پنهاني خود را با كسي شريك شود، تند و تند آن را مي خواندم و در عين حال نگران خاتمه يافتن آن بودم. كليات سعدي در كنار شاهنامه، از كودكي براي من حكم دو گنجينه ي اسرارآميز را داشته اند.

در اين بهار، خواندن كلياتش را دوباره آغاز كرده ام و هنوز پس از سالها همان حس كودكي ام را نسبت به آن دارم. چشمانم با ولع كلمات را مي خوانند و روحم تازه مي شود از اينهمه ظرافت و لطافت.

 

 

نوشته شده توسط ماری در ساعت 10:36 بعد از ظهر | لینک  | 

 

پشت هیچستان پیشترها خبرهایی بود. خبر خانه تکانی و خرید و آشپزی... امسال اما، سکوتت کشدار شد و تلخ. یاد سفره ی هفت سینی که با شور و هیجان از تهیه ی آن می گفتی، مرا صبح به این زودی به نوشتن واداشت. به احترام سکوتت، نه نظری نوشتم و نه نامه ای اما، "تو مپندار که خاموشی من، هست برهان فراموشی من."

ظرف های زیبای هفت سین پارسالت را به یاد دارم و همینطور کیسه ی یادگار مادربزرگ مرحومت را -که محتویاتش محرمانه بود. هنوز یاد ماهی های قرمز و شنگولی که از تنگ بیرون می پریدند و آوت پوت آنها از این پوتشان بیشتر بود، مرا می خنداند...

باشد که سکوت، تنها سین هفت سینت نبوده باشد...

 

و برای رفیق شفیق عهد عتیق

*عمر برخی دوستی ها کوتاه و عمق آنها بسیار است. این هم از آن نوع بود. لااقل تا امروز و برای من.

*اگر از عهده اش برمی آمدم، برای تو خورشیدی می فرستادم تا...

 قرار بود سهم تو بیش از این پنج تا جمله ی نصفه و نیمه باشد، نشد...

 

 

نوشته شده توسط ماری در ساعت 5:35 قبل از ظهر | لینک  |