گفتیم که عقل از همه کاری به در آید
بیچاره فرو ماند، چو عشقش به سر افتاد
هرکس به تماشایی، رفتند به صحرایی
ما را که تو منظوری، خاطر نرود جایی...
می پرسد استاد: "در پی چه هستی؟"
"معنا!" من می گویم. همان "معنایی" آدم را انسان می کند.
می گوید استاد: "شنیده ای که می روند مکه تا آدم شوند؟"
"آری! اما من در پی انسان شدنم و انسان!"
دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر
کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست
گفتند: "یافت می نشود، جسته ایم ما"
گفت: "آنچه یافت می نشود، آنم آرزوست"
شانه بالا می اندازد استاد و من هنوز انسانم آرزوست!
کالبد از میانه برخاست و عشق اندر شد.
و با عشق، نور و بی وزنی.
آنکه ندانست، انکار کرد و آن که دانست، نبود.
باید عاشق شد، بی آنکه هبوط کرد.
باید که عشق، تو را پر پرواز گردد نه زنجیری بر پای.
زنجیر بگسل و آغاز کن پریدن را. تنگنای زمین خاکستری، نه جای من و توست.
باشد که بی درنگ به ابرهای باران زا برسیم...
شادم، مستم، مجنونم، سرخوشم، بیقرارم، هوای پرواز دارم؟
نمی دانم.
آنچه می دانم این است که لبریز شوقم، شوقی بی وصف...
تلخم
به تلخی نت هايی كه تو برايم نگاشتی
و تمام اندوه نامه هايی كه از خردسالگی ام به دوش كشیدم
تمام سخنان و بغض هايی كه همواره بلعيده ام
شادی هايی كه هيچ نپاييدند
و آرزوهايی كه دود شدند
شعرهايی كه فراموش شدند
حسرت هايی كه ماندند
جوانی ای كه حرام كردم
دلتنگی هايی كه رهايم نكردند
آرزوهايی كه با دستان خودم زنده به گورشان كردم
شب هايی كه تا سحر، خواب خورشيد را ديدم
باران هايی كه بی وقت باريدند
فرصتی كه هرگز نيافتمش
سيبی كه به گناهش مرا از بهشت راندی
قاصدك هايی كه هميشه بی خبر آمدند و اندوهگين بازگشتند
روزنه هايی كه هيچگاه نوری لمسشان نكرد
قصه هايی كه بی انجام ماندند
و راه هايی كه بيشتر به دوزخ تنهايی انجاميدند
بهار، تنها اشتیاق نوزایی درختان نیست،
یا شیفتگی شکوفه های نورسته
"بهار" خود دوست داشتن است.
اینکه دوست بداری، زنده شوی و تازه تر
و آوای شوق بدوانی در رگ های وجودت که گفته اند:
" نه کم از بل بل مستی، تو بنال ای هشیار"
برویی و برویانی
برقصی و بخوانی و بمانی
و دوست بداری جاودانه
که این راز جاودانگی ست...
سال نو مبارک
صبحی که در روشنایی آن قدم می زنی، از شب های بی انتهای من عبور کرده...
وقتی که تمام برفها آب شدند، راز خود خواهم گفت.
