تبليغاتX
ناگاه نامه ها
بر من ببخشای اگر ناگاه نامه هایم عاشقانه نیست

 

به به از این عشق که در جان ماست.

 

 

نوشته شده توسط ماری در ساعت 8:37 بعد از ظهر | لینک  | 

 

من به هر جمعيتی نالان شدم...

جفت خوش حالان و بد حالان شدم...

هر كسی از ظن خود شد يار من...

وز درون من نجست اسرار من...

ماری منم!!!

به همين سادگی...

بی پيرايگی تنها زيور شايسته ی ستايش من است و صداقت، كه فرزند خلف بی پيرايگی ست...رشته ی دوستی ها و حتی الفتهای پيش از تولدم را فقط يك كلام دروغ می تواند به آسانی بگسلاند...

عجيب نيستم!!! اما آنچه همه را شادمان می سازد، شايد در خنداندن من بی تاثير باشد و چيزهايی را می بينم كه بسياری ديگر هرگز به آنها توجه نكرده اند..

می توانم مدتها به رقص دانه های خاكشير در ليوانی بلورين نگاه كنم و بی آنكه مرا ملالي حاصل شود، از تماشای اين زيبايی لذت برم!!!

آب و آيينه، سنگ و شيشه، نور و سادگی، شعر و موسيقی و معماری مرا به وجد می آورد. نه اهل يزدم و نه زاده ی سپاهان؛ اما در سپاهان گداخته ام و پوست انداخته ام و در يزد قد كشيده و بزرگ شده ام!

خوشحالم كه ناگاه نامه هايم عاشقانه نيستند و جز راستی، بضاعتی در انبان ندارم!!!

 

 

نوشته شده توسط ماری در ساعت 11:7 بعد از ظهر | لینک  | 

 

 

 

نوشته شده توسط ماری در ساعت 6:28 بعد از ظهر | لینک  | 

 

گفت: معشوقم تو بودستی نه آن

لیک کار از کار خیزد در جهان

 

 

نوشته شده توسط ماری در ساعت 0:31 قبل از ظهر | لینک  | 

 

انگار همین دیروز بود که دلم باران بی امان می خواست برای سیراب شدن زنده رود....

زنده رود زنده شد و من ساعتها زیر باران بی امان چهارباغ قدم می زدم...

 

 

نوشته شده توسط ماری در ساعت 11:27 قبل از ظهر | لینک  | 

 

ز آب خرد، ماهی خرد خیزد

نهنگ آن به که از دریا گریزد

 

 

نوشته شده توسط ماری در ساعت 10:41 قبل از ظهر | لینک  | 

 

سيمرغ شايستگى هام آنقدر به دروازه هاى بسته خورد، كه زمينگير شد.

بى مهرى آسمان آنقدر در حقم پايدار ماند، كه از اقيانوس صبرم برهوتى بيش نماند؛ خاستگاه كژدمان كين و حسرت.

آنچه بر من مى بارد شورآب اشكى ست كه از ترك هاى لبهاى سله بسته ام تا قلب فشرده ام را مى سوزاند.

اين، آن روى من است.... آن روى ناچارى من..آن روى تلخ مارى.  هرگز فكر نمى كردم به اينجا برسم.

خسته ام. خسته از بى عدالتى و بى انصافى، از تنهايى و دلتنگى، از اينكه كسى دردم را نمى فهمد و حرفم را.

خسته ام و جهان با همه بزرگى اش برايم تنگ است.

دلم نمى خواهد كسى دست روى موهايم بكشد و با حالتى احمقانه بگويد: همه چيز درست مى شود.

دلم نمى خواهد كسى دستان يخ بسته ام را به هم بفشارد و بگويد: فردا حتما روز بهتريست.

 نه باران مى خواهم، نه معجزه و نه نورى.

دلم مى خواهد فرياد بزنم بغض فروخورده ى هزاران ساله ام را،

گريه كنم غم بى آغازى را كه تا ياد دارم با من عجين بوده......

خسته ام، خسته از راههايى كه به جهنم رسيده اند.

دلم گرفته و مى ترسم، عجيب است كه هيچ چيز مرا شاد نمى كند.. من اين روى خودم را نمى شناسم.

 

 

نوشته شده توسط ماری در ساعت 7:43 بعد از ظهر | لینک 

 

ناكرده گناه در جهان، كيست، بگو

وانكس كه گنه نكرد، چون زيست، بگو

 

من بد كنم و تو بد مكافات دهي

پس فرق ميان من و تو، چيست، بگو

 

نوشته شده توسط ماری در ساعت 4:41 بعد از ظهر | لینک  | 

 

دلم گرفته، اما خودم را مى رسانم سر قرار با ليدا ، حسام ، فائقه و هادى...

 چهارراه حكيم نظامى وعده گاه هميشگى ماست و بعد از آن كافه سايه؛ پاتوق خوش خاطره ى دو دوست...

اگر چه امروز سر همان چهارراه وعده كرديم و همان ساعت هميشگى، اما خنده هاى مصنوعيمان هر يك حكايتى بود و پس از آن؛ كافه مارسى... با آن موزيك نوستالژيك و كيك شكلاتى بى نظيرش، خنده هاى معصومانه هادى، عكس هاى خاطره انگيز فاﺋقه، شيطنت هاى ليدا و سكوت حسام و .... و .... و .... و در نهايت آن دستمال نويسى ها، تاكسى گرفتن، پيتزا پدربزرگ و ...و ....و راه رفتن در ملا صدرا و سعادت آباد، راه و حرف و خنده، از آن نوع راه رفتن هايى كه هرگز دلت براى رسيدن نمى طپد، از آن قدم زدنهايى  كه براى آرامش روح خسته ام ، معجزه مى كند؛ قدم زدن با دوست. هر گامى كه بر زمين مى نهم،  يك خشت بيشتر عاشق اين خاك مى شوم و يك جهان بيشتر دل كندن برايم سخت مى شود...

 

دلم برايت تنگ مى شود، براى مارش صبحگاهى مان،  كوچه كليسا وانك و كافه و شير شكلات،  عكاسى و تعريف كردن هاى بى پايان... از بودنت خوشحالم

 

 

نوشته شده توسط ماری در ساعت 0:24 قبل از ظهر | لینک  | 

 

۱۱ صبح، همين جا، خوونه ى ما.  چقدر گريه، چقدر روبوسى جانانه، چقدر دوستى، چقدر حس خوب.  پس از هشت سال سياه، شوهر مهربونش تونسته بودشماره ى منو از همكارش بگيره...

سوزان، اولين دوست روز اول دبستانم بود و از دوستان خوب روزهاى آخر دبيرستان. سالهاى سال از آن همه روز و ماه و سال با همه خوشى و ناخوشيهايش گذشته، از هجرت ها، از ماندن ها، از پيوستن ها، از گسستن ها، از بيمارى ها، از تغييرها، از خيلي وقايع ريز و درشت.

حالا نوبت گل انداختن صحبت بود، وقت جواب دادن به چرا ها و چگونه ها و سر زدن به گذشته.  ياد شيطنت ها، آدامس هاى سه تا صد تومان، دبيرانى كه از دست ما آسايش نداشتند، بچه هاى سال آخر دبيرستان و البته... البته، داستان ۱۰ سالى كه گذشت و اينكه چرا اينگونه گذشت، داستان آدم هاى بسيارى كه از زندگى ام رفته بودند و آدم هاى اندكى كه آمده بودند را بايد مى گفتم توى همين چند ساعت و بايد حواسم مى بود كه اشكش سرازير نشود، كه نشد...

هر چند ظاهرمان شباهتى به آخرين سالهاى دبيرستان ندارد و خلقياتمان كمى تغيير كرده، اما هنوز هر دو گوش دادن به صداى ابي و نسكافه با شير سرد و طعم دوستى را به هر چيز ديگر ترجيح مى دهيم.

 

*عجيب است كه امروز دقيقا ۱۰ سال از آن اتفاقها و سوالهاى بى جواب مى گذرد. سالهاى بدون رشد و پويايى، سالهاى درجا زدن و بى هدفى. سال هايى كه كسى اجازه پيدا نكرد كه از "فيلسوف بابا" بپرسد: "چرا؟!"  داستان غريب و واقعى ۱۰ سال گذشته ام براى دوستان تكان دهنده بوده، گريه مي كنند، تحسين مى كنند، درس ميگيرند، مبهوت مى شوند و در اين ميان تنها حسى كه به سراغ من مى آيد، سبكبالى ست. حس پرنده اى را دارم كه پرواز را تازه آموخته باشد. حس خوبى ست سبكبالى.....

 

 

نوشته شده توسط ماری در ساعت 0:2 قبل از ظهر | لینک  |