تبليغاتX
ناگاه نامه ها
بر من ببخشای اگر ناگاه نامه هایم عاشقانه نیست

 

به خاطر شور رویش جوانه هاست و هلهله چلچله ها، که انتظار بهار را می کشیم

و برای بهتر کردن آنچه آغاز کرده ایم، می کوشیم

به خاطر دوستیهایی که در گذر هیچ فصلی کهنه نمی شوند، اما در بهار جوانه می زنند

رسیدن بهار و تاره تر شدن،

پایان انتظار جوانه ها و شوق رویش مجدد، خجسته باد!

 

نوشته شده توسط ماری در ساعت 7:13 بعد از ظهر | لینک  | 

 

شب از نيمه گذشته بود

نسيم خنكي كه از زنده رود بوي بهار را مي آورد، در من نشاط بر مي انگيخت.

عجيب بود، اين لحظه را هيچگاه متصور نبودم؛ به آب سپردن خاطرات نيمي از عمرم را، به يقين نيمي از آن را.

برادرم در عجب بود و مادرم شاكر؛

و من،  بيقرار ولي بي هيچ حسي، بي هيچ دليلي.

تمام را به زنده رود سپردم.

شب از نيمه گذشته بود؛

و من هنوز بالاي پل ايستاده بودم

و زنده رود خاطراتم را با خود مي برد؛

خاطرات نيمي از عمرم را.

امسال بنا بر آن دارم، به آتش بسپارم خاطرات سالي را كه چون عمري بر من گذشت...

 

 

نوشته شده توسط ماری در ساعت 12:54 بعد از ظهر | لینک  | 

 

به شوق طلوع و سرسبزي و با ايمان به اين كه "آساني است، پس از هر سختي"، گردنه ي آخر را طي مي كنم؛ سال سخت هشتاد و شش هم گذشت...

ممنونم از مادرم، براي حضور هميشه اش و خواهرم، براي دلداري هايش

ممنونم از برادرم، براي درس هايي كه به من داد و مهرباني هايش

ممنونم از سعيده ي عزيزم، همراه روزها و شب هاي دلتنگي ام

ممنونم از ليلا و زهرا، به خاطر خنده هايي كه با من قسمت كردند

ممنونم از سعيد، به خاطر آنچه با حوصله و رفتارش به من آموخت

و ممنونم از اوسا حجت –معلم لهجه ي يزدي ام- به خاطر شادماني هايي كه در زمستان تلخ هشتاد و شش به من ارزاني داشت...

 

 

نوشته شده توسط ماری در ساعت 11:45 بعد از ظهر | لینک  | 

 

می روم، امشب یا فردا

بی چمدانی حتی

می روم بی همره، تا که شاید یک روز، بازگردم با دوست.

می روم بی توشه؛

بغض باید که بماند اینجا.

می روم وقتی که همه آدمکان در خوابند و

خدا در تنهایی، صبح را منتظر است.

می روم شب تا صبح

می دوم در همه روز

تا که شاید یک روز، بازگردم با دوست.

سال ها می گشتم؛ آنچه را ناجستند.

سال ها می رفتم؛ در پی آنچه نبود.

سال ها رفتم و باز

راههایم همه بن بست شدند.

سال ها بغض و سکوت همرهانم گشتند.

ولی امشب تنها

می روم بی توشه

می روم بی همره

نه چراغی دارم، نه رهی می دانم

و مرا دلخوشی اینست که آخر یک روز،

بازگردم با دوست...

 

نوشته شده توسط ماری در ساعت 0:25 قبل از ظهر | لینک  | 

 

وقتي از شستن ظرفها فارغ شد و در كنارم نشست، مدتي از شروع فيلم گذشته بود؛ اما برادر و زن برادرش آنقدر راجع به فيلم توضيح دادند كه نيازي به شروع مجدد آن نبود؛ ضمن آنكه هر كسي با سرنوشتي همچون او در هر لحظه اي از فيلم كه سرمي رسيد، همه چيز را مي دانست، مثل اينكه مهرجويي سرنوشت او را به تصوير كشيده بود.

سنتوري: تلخ، واقعي با پاياني شايد شيرين.

كلافه ام كرد، تا يك هفته ذهنم مشغول بود و دلم تنگ...

وقتي برادرش مي خنديد، دستان او در دست من بود و وقتي براي بهبودي علي سنتوري همه خوشحال بودند، اشك داغ او سرازير؛ گونه هاي او مي سوخت و جگر من كباب مي شد. خوشحال بودم كه فرزندش قبل از ديدن تمام صحنه هاي تلخ كه يادآور زندگي مشترك والدينش بود، به خواب رفته بود. وقتي حضار هانيه -همسر علي سنتوري- را "نامرد" خطاب كردند، از جنس خودم بيزارشدم، مي خواستم بگويم واقعيت چيز ديگريست.

آيا به همين سرعت فراموش كرده بودند زندگي تنها دختر خانواده را كه تمام زندگي اش را و حتي تنها فرزندش را بخشيد تا بتواند از شر همسر معتاد بدبينش خلاص شود؟

همه باور كردند كه علي سنتوري مي تواند از نو شروع كند، البته بيشتر خانم هاي حاضر در جمع!!

آيا اگر كسي غير از بهرام رادان هنرمند و جذاب به جاي علي سنتوري بود، باز هم همين فكر را مي كردند؟

آيا اگر اين واقعيت تلخ كشنده در زندگي هر يك از آنها رخ داده بود، زودتر از همسر علي سنتوري –هانيه- متهم به نامردي نمي شدند؟

واقعيت تلخ تر از آن است كه مهرجويي به تصوير كشيد.

واقعيت واقعي تر از آن است كه با موسيقي و شعر آميخته و شيرين شود.

واقعيت چيز ديگريست؛

لمسش كرده ام گهگاه...

 

 

 

نوشته شده توسط ماری در ساعت 1:7 قبل از ظهر | لینک  | 

 

چرا ديوارهاي اعتماد كوتاهند و كسي از مرز سايه و روشنايي مرا خبري از شكست صبح كاذب نمي آرد؟

چرا آفتاب با سايه صلح مي كند و سايه به او خيانت؟

چرا عشق بس كمياب است و درد بسيار و تو در خواب به لحظه معراج و سپس شعرهاي من ناتمام؟

من از ناباوري به ايمان باور آوردم و در اوج بي اعتمادي به اعتماد مومن گشتم.

در سرزمين ظلمت از خواب غفلت برخاستم با صداي پاي آب پاكي در جويبارهاي سرزمين همسايه.

در عادل بودن بين روشنايي و سايه، بي عدالتي كردم و روشنايي را قدر دادم و تيرگي را به حضيض ذلت فرو نشاندم.

از كتابهاي كودكان معصوم دبستاني، حروف چاپي بادام و استكان را پاك كردم و با دست نوشتم : نردبام؛ كه نشانه صعود به ملكوت شود و انار؛ كه دلهاشان به شفافي دانه هاش باد و اسب را؛ كه وارث نجابتش باشند.

خورشيد و ابرها را كه در غروب هجرت با هم قهر كرده بودند، آشتي دادم و زمستان را با شوق ديدار شكوفه ها و بازگشت پرستوها، به بهار پيوند زدم.

گفتم: اگر زمستاني نبود؛ شوق ديدار بهار در ما مي مرد.

و اگر ابري در آسمان هويدا نمي شد؛ خورشيد را قدر نمي دانستيم.

و اگر كويري نبود؛ باران را دوست نمي داشتيم.

اگر كوچه هاي ترديد همه به بن بست ختم مي شدند؛ هرگز اعتقاد با روحمان عجين نمي شد.

و اگر لبخند نمي بود؛ گريه چيزي نبود جز آيه تلخي.

در جاي پاي ياس در چشمان نااميد، شواهدي براي اميد يافتم.

و چون گفتم در مرحله عشق ورزيدن با خدا همسايه مي شويم، ديوانه ام پنداشتند- نه عاقلي كه حقيقت را بيان مي كند- تا بتوانند فارغ از عشق و درد سر به بالين نهند.

ولي من باز قصه هاي بارور از سروهاي عقيم كوي محبت گفتم؛

از احتمال مرگ آفتاب گفتم و از نيمه تاريك ماه.

از جغدهاي ناباوري گفتم بر سر خرابه هاي ايمان.

شب بر سر سياهكاريهاي شهر نشست و

باز اشك از سرزمين ناگفتني ها و نگفته ها راهي ديار ديدار شد و من در حقيقت اشك، نظاره گر پوچي ايمان بشر بودم.

و آنگه اين درد عظيم مرا از نوشتن باز داشت و شعر از من رخت بربست و من ماندم و پريشاني و سياهي خاطرات تلخ رازي كه اشك و آفتاب بر من نماياندند؛

و گرمارودي چه زيبا گفت: "صفحه كه سياه باشد، قلم را ياراي جولان نيست."

و من اكنون با هزار درد بر دل، سپيده را به ياري مي طلبم و صادق صبح را.

و خورشيد را دعوت مي كنم به تابش بر سياهي صفحه هام تا تيرگي كدروت را بي رنگ نمايد و اميد دارم كه ابرها –اين ميهمانان افتخاري جشن بازيابي خويشتن- با دستاني لبريز از هديه باران ها به خانه غبار گرفته قلبم مشرف گردند و تطهيرم دهند

و من دوباره شعر خواهم گفت و پرواز خواهم كرد.

خواهم سرود از آن روزها كه در سكوت و غم گذشت؛

از آن روزهاي كدر كه شفافي اشك ها حقيقت تلخ درون ها و ايمان هاي پوچ را بر من نماياند و مرا از نوشتن باز داشت.

آري، دوباره شعر خواهم گفت...

 

 

نوشته شده توسط ماری در ساعت 1:48 بعد از ظهر | لینک  | 

 

دلم گرفته...

از دیروز نمی نویسم

از فردا نمی نویسم

امروز، در انتظار یک معجزه ام.

روزی پرتوی از خورشید بودم و بر تمام دخمه های مهجور می تابیدم؛

رسالتم تطهیر بود ..

امروز اما، ابرهای دژم بی باران به قعر چاهم فروفکنده اند؛

و من در انتظار یک معجزه ام.

روزی ابری بودم و بر گون های فراموش شده کویر می باریدم؛

رسالتم ستیز با سراب بود..

امروز اما، کویر گویا بی باران خوش است؛

و من در انتظار یک معجزه ام.

روزی بهار بودم و انتظار جوانه ها را پایان میدادم؛

رسالتم اشتیاق رویش بود..

امروز اما، نه از اشتیاق رویش در جوانه ها خبریست و نه از انتظار؛

و من باز در انتظار یک معجزه ام.

روزی نشانه ای بودم و یادآور شور زندگی؛

برای هر کس که در چشمانم می نگریست و در دلم می ماند؛

رسالتم احیای امید بود..

امروز اما، نگاه کسی را یارای پیوند خوردن با نگاهم نیست؛

امروز اما، کسی نشانه ها را باور ندارد؛

و من هنوز در انتظار یک معجزه ام.

در انتظار یک معجزه ام برای دخمه هایی که فرصت تابیدن به آنها نصیبم نشد؛

برای گون هایی که هرگز طراوت باران نوازششان نکرد؛ حتی یک گون،

برای جوانه ای که بی من، شاید هیچگاه از شور رویش سرمست نگردد؛

.

.

.

 من، امروز در انتظارمعجزه ام.

 

نوشته شده توسط ماری در ساعت 1:18 بعد از ظهر | لینک  | 

 

..."مرد" در خواب بود، وقتی "عشق" را تقسیم می کردند

   و "عشق" که "معجزه" می کرد، باز هم "مرد" در خواب بود.

   "درد"ی نبود مرد را،

   دردی که تطهیرش دهد.

   وقتی "عشق" را قسمت می کردند، "زن" اول صف عشق بود

   و در ملکوت بود و  با "عشق"، "معجزه" می کرد...

   "مرد" رفت تا با آنچه که گمان می کرد "عشق" است، زندگی آغاز کند،

   در خم اولین کوچه، پای در گل ماند و هنوز او را دردی نبود.

   "زن" ماند تا "عشق" به سخره گرفته نشود

   تا محک میان "معجزه" و "سحر" باشد.

   "زن" مانده است، با عشق

                           با درد

                           با ...

   "مرد" هنوز می رود و او را دردی نیست... 

 

نوشته شده توسط ماری در ساعت 3:2 بعد از ظهر | لینک  | 

 

بر من ببجشای اگر ناگاه نامه هایم عاشقانه نیست

بر من ببخشای اگر حلاوتی در کلامم نیست و اگر بضاعتی جز راستی در انبان ندارم.

ببخشای اگر نمی توانم کسی جز خودم باشم...

 

 

نوشته شده توسط ماری در ساعت 11:21 بعد از ظهر | لینک  | 

 

می توان با عبور از کوچه های سرد شب، بی صدا به دشت ستارگان رسید

با نگاه منتظر نشست، ایستاد، یا پا به پا نمود، تا که دخت خورشید کند بخت آسمان را سپید

می توان با تمام عددهای مقدسی که از کتاب های آسمانی مانده است، روی درها و دیوارهای معابد به جا، شماره کرد لحظه ها و روزهای بی تو بودن را

می توان با تمام قاصدکها که در حیاط مدرسه، سرگردان و عبوس، به بی سرانجامی سرنوشت خویش اندیشه می کنند، پرواز کرد و به تو رسید...

 

 

نوشته شده توسط ماری در ساعت 1:47 قبل از ظهر | لینک  | 

 

"سخت ترین حجابها، دیدن نفس است"

کاش دوباره می دیدم درونم را. گم شده ام. نه غمگینم، نه شاد.

کاش زنده و بینایم می کرد دوباره این بهار زندگی بخش...

 

 

نوشته شده توسط ماری در ساعت 7:45 بعد از ظهر | لینک  | 

 

می خواهم بنویسم از نو و امیدوارم که مثل نوشته های سال های دور، خیلی دور، مجبور نشوم که دریک شب عید؛ پیش از تحویل سال همه را به آب بسپارم.

باید نوشت؛ چون گاهی درد آنقدرسنگین می شود که نه می توانی بغضت را قورت دهی و نه می توانی آن را بگریی.  پس می نویسم؛

 

 به نام آفریدگار و پروردگار نور

مینویسم چون در آغاز فقط کلمه بود؛ و با نام او آغاز می کنم زیرا کلمه نزد او بود

اینجا "ناگاه نامه" است؛ سرای ناگفته ها و نگفتنی ها

اینجا "ناگاه نامه" است؛ حنجره ی، شاید مجازی، فریادهایی که همه عمر بیرحمانه بلعیدمشان

اینجا سرای من است از این پس...

 

 

 

نوشته شده توسط ماری در ساعت 2:8 بعد از ظهر | لینک  |