تبليغاتX
ناگاه نامه ها
بر من ببخشای اگر ناگاه نامه هایم عاشقانه نیست

 

ساعت 14:30 چهارشنبه، مورخ 21 فروردين ماه يكهزار و سيصد و هشتاد و هفت خورشيدي به مباركي و ميمنت عازم يزد شديم؛ خودم با افكار ريز و درشتم، كسي جز خدا همراهم نبود...

اگر مرا مركبي از نژاد سيتروئن يا نيساني بودي، راه چهار ساعته را به دو ساعت مي پيمودم. پس از فس فس بسيار، بلاخره به شهر قطاب و باقلوا رسيدم، آن هم از نوع حاج خليفه رهبر! جاي همه دوستان، بلاخص خانم پروانه عزيز، خالي!

در ذكر محسنات دوستان يزدي مان خطاب به آقاي راننده ايراد سخن مي فرموديم كه تلفن آقاي محترمي جهت امر خير، مرا از مهلكه رهانيد! زيرا از شواهد و قرائن چنين مشهود بود كه حاجي آقا در فكر يتا خواستگار يزي براي اين بنده حقير بود و به قولي: دم بود شهيد بشم و عاروس يزد، كه خداوندگار رحم و رحمتش را شامل حال بنده نمود...رسيديم و ساعتهاي زيادي با سعيده به ذكر خصلت و خنده و شادي گذرانديم. صبح پنجشنبه در باغ دولت آباد جاي گيتا و زهراي عزيزم خالي بود...

و اما اصل ماجرا: غروب پنجشنبه، در حد توان، حجاب اسلامي را رعايت فرموده و به اولين عاروسي يزي مشرف شديم...جاي همه دوستان خالي...تجربه ي خوبي بود.

عصر جمعه هم زودتر از اقوام دور و نزديك عروس و داماد، به مراسم پاتختي رفته و پس از بيرون كردن تمام مهمانان گرامي –البته در كمال احترام- به خانه باز گشتيم و باز تا بامداد بيدار مانديم...

 

پي نوشت 1: يزد را دوست دارم. آنجا بود كه قد كشيدم و بزرگ شدم...گيتاي عزيز! آنجا بود كه آموختم، "فريفته  گندم نماي جو فروش نشوم!" يزد را دوست دارم، آنجا بود كه روزي پسربچه اي يزدي به من ثابت كرد؛ اگر آرزويي از آرزوهايم محقق نگشت، دليلي بر بي لياقتي من نيست و به من آموخت كه لياقت من بيش از آن حقارتهاست...

 

پي نوشت 2: سپاسگزارم از خداوندي كه "خير الماكرين" است...

 

 

 

نوشته شده توسط ماری در ساعت 0:13 قبل از ظهر | لینک  | 

 

به قول اسامون: یلمک دیه صبر کند...با یتا "یزدنامه" بر مگردم...

 

 

نوشته شده توسط ماری در ساعت 1:33 بعد از ظهر | لینک 

 

کپک که قد نمی کشه،

مگه گل اقاقیاس؟!

 

نوشته شده توسط ماری در ساعت 4:55 بعد از ظهر | لینک  | 

 

 

 

مجنون نبوده ايم، حكايت ليلا نخوانده ايم 

اما حديث عشق او تا عرش رسانده ايم

نيمي زعمر  بر سر  اين  ماجرا  گذشت                         

آمد  به  خود  دل  و  ديد  جا   مانده ايم

جا  مانده ايم زعشق، ز دوستي،‌ ز عمر                        

رفتيم، اما  در دل  كس  جا   نمانده ايم

سوته دلان همه از باديه به  ديه رسيدند               

ماييم  كه در  آرزوي  سراب مانده ايم

شام  تمام  عاشقان از عشق روز گشت                       

ماييم  كه در  كنه شب  ديرپا  مانده ايم

مانديم تا به عشق او به عيوق بر شويم                         

عيوق هيچ، هم ز شب ديجور رانده ايم

جايي  به  جز  گور آرزو و  عشق  نبود                            

آنجا  كه  آشيانه ي عنقاش خوانده ايم

از سر گذشت حكايت صبر و صفا و مهر                              

از  يمن آنچه در آن دفتر جور خوانده ايم

ديگر كسي ز ما حكايت  عشق مپرساد                       

اينك كه  فاتحه ي  عشق تو  خوانده ايم

نيمي ز نيمه، غم دل  دوست خورده ايم           

اينك خوشيم كه در دل او هم نمانده ايم...

 

 

نوشته شده توسط ماری در ساعت 0:19 قبل از ظهر | لینک  | 

 

سلام دوباره از شهر شعر و شور و شیرینی (البته با اندکی تقلب!)

امروز مراقب هستم كه به اهانت، توهين نكنم! فقط می خواهم بنویسم. 

به نظر تو واسه مسافرت بريم كيش بهتره يا آنتاليا؟ هاوايي يا آفريقاي جنوبي؟ نظرت راجع به جزاير قناري چيه؟ من فكر مي كنم بريم سندگون، بد نباشه!

راستي! امسال چه رنگي مد شده؟ بنفش؟ سبز؟ قهوه اي آسماني؟ هر رنگي كه مي خواد مد بشه، بشه. من عاشق نارنجي و قرمز، شيري و سبز مغز پسته اي هستم.

مد امسال چيه؟ لباس؟ كت و دامن؟ كت و شلوار؟ كت و شرت؟ (اوپس!! قد شرتش رو مي تونيد بلند بگيريد). سعيده عزيزم! ديدي بلاخره بنفش هم عاقبت بخير شد؟ چقدر كه من و تو از اين فشن تي.وي و خشن تي.وي جلوتريم!

يكي به من بگه، چه مدل مويي مد شده؟ ديسكانكت؟ خر در چمن؟ شبدر سگ چريده؟ سبزه اي؟برقي؟...چه فرقي مي كنه واقعا؟

بايد به فكر باشم كه ارثيه پدري را به يك كيف ورساچي 3500 دلاري، تبديل به احسن كنم (آنهم به خاطر سرفرازی ـ شایدـ نوادگانم!).

مدتهاست كه اين حرفها را نمي فهمم. از مد ونيم مد هم عقبم؛ يا شايد اونقدر پيش هستم كه مونده خيل طراحان لباس و دیکتاتورهای مد به گرد من برسند!

پي نوشت 1: پروانه جان! مي بخشي كه شيرازنامه ام به غرولند نامه شباهت داره؛ اين البته شيراز و اصفهان و تهران نداره...

پي نوشت 2: مليكاي عزيز! از آمدنت بسيار شاد شدم و سال خوبي را برايت آرزومندم

پي نوشت 3: نداريم...شايد وقتي ديگر!

 

نوشته شده توسط ماری در ساعت 1:39 قبل از ظهر | لینک  | 

 

از شهر گل و نقل و بلبل نایب الزیاره و نایب السیاحه هستم!

به سلامتی روح حاجی خان (دایی مامان) اولین پست سال جدید را دور از "حزن انگیزجات" می نگاریم...پس بزن به سلامتی بزبز قندی ـ اولین بزی که دیابت گرفت!!

خانم پری عزیزم! جات خالیه! اینجا تورم باد کرده و به نرخ بیکاری، بیمه بیکاری تعلق گرفته، اونجا چه خبر؟!

زنعمو روزی پونصد بار می گه: "آقوی علیزاده!" من هم هر پونصد بار رنگ رو می گیرم و می خوونم :" علیزاده نشی گم شی..نری عزیز مردم شی..."

فیلمی بوده این شیراز اومدن ما، جای همتون خالی!

اول که یک ساعت مونده به پرواز، حضرت برادر تماس گرفته و فرموده اند که ساعتها را جلو برده اند! تا موقعی که کارت پرواز را نگرفته بودم، به زمین و زمون و چراغ قرمز و مسافران نوروزی و ترافیک و دوربین پلیس و گز و پولکی و... ناسزا می پروندم، این و اون همه اسیدی که تو معده ام ریخت و اون سنگای خمیردندونی که توی شکمم وول می خوردن یه کنار، باز شدن در جعبه های پولکی و تذکر خواهر فرودگاه! و اطلاع رسانی وی در مورد این که مانتوی من چه سایزیه و چند تا از تار موهام قراره تو قیامت طناب دارم بشه، روی انتظامی منو بالا آورد و شد اونچه نباید بشه...با خودم گفتم: "یه عمر حرفامونو تو دلمون زدیم، امسال، نه از اون سالهاست، بسم الله، ببینم با این اولی چه می کنی؟!" یارو داشت به قول یزیا هنوز گف مفت مزد که به معنای واقعی کلمه پریدم بهش و گفتم:"این همه بهتون (بهتان) بدحجابی زدی، یه به به هم به جورابام بگو که به ضخامت لحاف کرسیه". حضار شروع به خندیدن کردند، ضعیفه هم لالمونی گرفت و بلاخره اولین مراسم "کم نیاری" به خیر و خوشی گذشت...

                                              چه می کنه این ماری!!!

پس از چند پیام بازرگانی، توجه شما را به خواندن الباقی شیرازنامه دعوت می کنم.

تا اون موقع، کلی ماچ و موچ و بوس و گل و شیرینی و خنده نثار شما عزیزان!!!

نوشته شده توسط ماری در ساعت 10:39 قبل از ظهر | لینک  |