سور می دهیم...جشن می گیریم...خانواده انتظام و احتشامی و ... در شعفند. این ور آب و اون ور آب. دست افشین خان امپراطور و تمام بازیکنان پرسپولیس درد نکنه...ما که مردیم از سوزش حنجره...
چیزی نمانده ز شور شراب یاد تو
جز تلخی خماری و صد جام واژگون
ساقی به خواب شد و من طالب دگر
جامی، که برکشم به شادی این بخت سرنگون...
با شما نبودم! این پس درآمدی است به یاد هندوانه ای که هرگز نخوردیمش...
يكشنبه شب با خانواده ي خاله و يه قابلمه آش رشته و چند تا سبد خوراكي و آجيل عازم پارك شديم (هر چند سه ساعتي بود كه خسته و كوفته از تهران برگشته بودم، ولي به گردش با خاله و دختر-پسراش نميشه نه گفت.. جاي همه دوستان خالي!) البته، از قرار معلوم يه هندونه ي بزرگ هم در كار بوده كه قسمت ما نشد! به چشم هم زدني اونو از پاي ماشين برده بودند...تا آخر شب خاله دور و برش رو نگاه مي كرد و ياد هندونه مي كرد؛ هر چند مطمئن بود كسي كه هندونه رو قاپيده نمياد نزديك ما سفره بندازه و شروع به تناول كنه، ولي اين كورسوي اميد تا وقتي داشتيم برميگشتيم خالمو دلگرم مي كردكه شايد اثري از آثارش پيدا بشه.
پيوست: مي بيني حجت خان! ديگه طرف كارش از سيب دزدي گذشته بود...شايد به خاطر فصلش، الان هندونه تو بورسه!
قابل توجه عشاق: تو را به خدا اگه قراره دلبري كنيد، تو پارك هندونه و خوراكي هاي مردم چشمتون رو نگيره!!!
دوستان! اگه احيانا ديديد، شنيديد يا خوونديد كسي در وصف تقديم هندوانه به معشوق داد سخن مي ده، لطفا منو بيخبر نگذاريد...(كار دارم باهاش)
تو به من خنديدي
و نمي دانستي
من به چه دلهره از باغچه همسايه
سيب را دزديدم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلوده به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز،
سالها هست كه در گوش من آرام،
آرام
خش خش گام تو تكراركنان
مي دهد آزارم
و من انديشه كنان
غرق اين پندارم،
- كه چرا،
- خانه كوچك ما
سيب نداشت...
(حميد مصدق)
ولوله اي بود در خانه...
به روز رستخيز مي مانست؛
انگار، در صور دميده بود، اسرافيل؛
پسران آفتاب بر سر مي كوبيدند، مو مي كندند و مويه مي كردند؛
هيچ دو چشم آشنايي را نمي ديدم...تنها يك روشنايي بود و آن چراغ اتاق پدرم بود.
پاي نردباني كه در حياط بود، تابوتي بر نهاده بودند؛ پرسيدم: چيست اين؟ صدايي گفت: پدرت از اينجا به معراج رفت!!!
پريدم از خواب؛ هشت ساله بودم...چيزي نگفتم، چون عاشقش بودم و هرگز لحظه اي بدون وجود او را متصور نبودم.
.
.
پسران آفتاب بر سر مي كوبيدند؛ زنان مويه كنان بر سر و سينه مي زدند؛ تابوت همانجا بود كه در خواب ديده بودم، اما، نردباني در كار نبود...
ساعتي بعد، تابوت بر دوش كساني بود كه تك تك آنها را در خواب ديده بودم؛ پسران و مرداني كه امروز آشنا بودند. دوازده ساله بودم آن روز و بيدار. بيدار بيدار بيدار. آن اتفاق تلخ افتاده بود؛ قيامتي بود...
امروز نوزده سال از آن قيامت مي گذرد؛
نوزده سال از معراج اولين مردي كه معلمم بود؛ پدرم ...
شاد باد روح بلند مرتبه اش...
دور می شوم امشب، از خودم، شاید هم در خود گم شوم...
نمی دانم کی باز می گردم.
باید کمی دور بایستم و ببینم زخم کاری روحم چگونه التیام می یابد؟
"زندگی در هر صورت ادامه دارد"، رفیق شفیق عهد عتیق، همواره اینگونه، نبودن ها، نداشتن ها و رفتن ها را توجیه می کرد و من هیچگاه درس نگرفتم یا نخواستم درس بگیرم...این هم گذشت، دارم کم کم یاد می گیرم.
کاش مادرم نخواند این واژه های دلتنگی مرا. دیگر هیچ کس تاب دلتنگی مرا ندارد و می دانم که هرگز مستحق اینهمه.....نبودم. دور می شوم و دعایم کنید تا اثری نماند از این زخم...
آتش زدي به دين، دل هم كباب شد
سر در برهنگي بُد و دل در حجاب شد
از هر دري، نشان دلي برگرفت و رفت
ديدي هماي بخت، چگونه به خواب شد؟
ترديد در كلام و شك در محبتش
روزم سياه از اين فكر ناصواب شد
گفت: اين ترانه ها، همه يادي زعشق توست
هر واژه زين سخن ببين، كو نقش آب شد
از من طمع ببر كه دل بس كشيده است،
منزل پي آبي كه آخر در سراب شد
آخر ستاره سوخت، سور تو پا گرفت
خورشيد از خجالت من در حجاب شد
اي صبح آرزو! از دام غم برآ
جاي دلم، بار دگر، كنج خراب شد...
