تبليغاتX
ناگاه نامه ها
بر من ببخشای اگر ناگاه نامه هایم عاشقانه نیست

 

کسی به ماه نگاه نمی کند، اینجا

چه شد ترنم جانفزای آزادی؟!!

 

 

نوشته شده توسط ماری در ساعت 6:15 بعد از ظهر | لینک  | 

 

با اعداد و ارقام میانه ای نداشته ام. هیچگاه حساب پولی را که همراه دارم نمی دانم. کیف پول را دوست ندارم. صداقت و شهامتم در ابراز انزجار از درس "متره و برآورد"، باعث شد از این درس ۱۹ بگیرم!

سرم توی حساب و کتاب نیست، فقط پس از سال های سال، یک تجربه ارزشمند کسب کرده ام، فهمیده ام که: عشق حساب و کتاب خودش را دارد گاهی!!!

می خواهم بگویم گاهی مصلحت در این است که عاشق باشی و گاهی غیر از این!

لطفا عاشق نشوید! اگر می شوید، اول خوب چرتکه بیندازید! ببینید برایتان می صرفد یا نه! فکر کنید..خوب هم فکر کنید. این حرفها مال روزگاران دور بود؛ دور دور دور... گذشت، آن زمان که جنس فروخته شده تعویض یا پس گرفته نمی شد! امروز زمانه دیگر است.

عاقل ها! عاشق نشوید! اگر می شوید، عاشق عاقلان شوید لطفا...

و عاشق پیشه ها! به عشق عاقلان دل نبندید. حساب دو دو تا چهار تایی آنها، دخلتان را می زند یک روز...

نه عاشقم، نه عاقل. نه منطق می دانم، نه فلسفه. مزاح هم نمی کنم این بار... عشق چرتکه می اندازد، گاهی!!!

 

 

نوشته شده توسط ماری در ساعت 12:43 بعد از ظهر | لینک  | 

 

زندگانی، هنر ساختن پنجره بر بیداری ست.

زندگانی، هنر یافتن روزنه در تاریکی ست.

زندگانی، آری! به همین باریکی ست،

در همین نزدیکی ست...

(مجتبی کاشانی)

 

 

نوشته شده توسط ماری در ساعت 4:9 بعد از ظهر | لینک  | 

 

من ندانم آنچه اندیشیده ای

ای دو دیده! دوست را چون دیده ای؟

چونکه دید دوست نبود، کور به

دوست، کو باقی نباشد، دور به

ای گران جان! خوار دیدستی مرا

زانکه، بس ارزان خریدستی مرا

هر که او ارزان خرد، ارزان دهد

گوهری،طفلی به قرصی نان دهد

غرق عشقی ام که غرق است اندرین

عشق های اولین و آخرین

مجملش گفتم، نگفتم زان بیان

ور نه هم افهام سوزد، هم زبان...

 

 

نوشته شده توسط ماری در ساعت 0:12 قبل از ظهر | لینک  | 

 

من غلام قمرم، غیر قمر هیچ مگو   

پیش من جز سخن شهد و شکر، هیچ مگو

سخن رنج مگو، جز سخن گنج مگو                   

ور ازین بیخبری، رنج مبر، هیچ مگو

دوش دیوانه شدم، عشق مرا دید، بگفت:   

آمدم، نعره مزن، جامه مدر، هیچ مگو

گفتم: ای عشق! من از چیز دگر می ترسم      

گفت: آن چیز دگر، نیست دگر، هیچ مگو

من به گوش تو سخنهای نهان خواهم گفت        

سر بجنبان که بلی، جز که به سر هیچ مگو

قمری جان صفتی در ره دل پیدا شد       

در ره دل، چه لطیفست سفر، هیچ مگو

گفتم: این روی فرشته ست، عجب! یا بشر است     

گفت: این غیر فرشته ست و بشر، هیچ مگو

گفتم: این چیست، بگو، زیر و زبر خواهم شد           

گفت: می باش چنین زیر و زبر هیچ مگو

ای نشسته تو در این خانه ی پر نقش و نگار        

خیز از این خانه برون رخت ببر، هیچ مگو

غیر شمس الحق تبریز مبین مولا را                     

مثل رخساره ی این نور نظر هیچ مگو...

 

 

 

نوشته شده توسط ماری در ساعت 8:7 بعد از ظهر | لینک  | 

 

هر چه گفتیم جز حکایت دوست                                     در همه عمر، از آن پشیمانیم...

 

 

نوشته شده توسط ماری در ساعت 3:41 بعد از ظهر | لینک  | 

 

ببين كه چون زمانه زير و رو شده:

شروع شعر عاطفه، به نقطه ختم مي شود.

دلم براي تنگ ماهيان سرخرنگ كودكي،

براي خواندن فاتحه برمزار ماهيان، تنگ مي شود.

هزار سال گوييا، گذشته از صداقت و صفاي كودكي؛

هزار سال هم، ز شور عاشقانه ها، شبانه ها.

چقدر دور مانده ام ز سرنوشت.

چقدر دور گشته ام ز آبي حوض خانمان و سرخي شاپسندهاي باغچه.

چقدر خاطرات خاك خورده دارم...

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط ماری در ساعت 8:48 بعد از ظهر | لینک  | 

 

ساعت 10:30 صبح پنجشنبه اس؛ چند تا كار بايد انجام بدم. چادر چاقچور مي كنم و از خونه مي زنم بيرون… اول بانك؛چند تا قبض و قسط بايد پرداخت كنم. خدا خدا مي كنم دستگاه خودپرداز درست باشه (مثل هميشه!) بانك سپه، مث اينكه كارت منو نپسنديده! اون ور خيابون؛ بانك صادرات؛ همه لبخند به لب برمي گردن. يكي مي گه :پول مي ده ولي موجودي اعلام نمي كنه؛ خب اعلام نكنه! عادت كرديم به اين سيستم ها! مث جهنم مس…………..مي مونه :يه روز قير هست، قيف نيست. فرداش اونكه قيف رو نگه مي داره، رفته بازديد عيد عمه اش و … خلاصه، پول مي گيرم و راهي بانك مي شم. در حاليكه دارم از عرض خيابون مي گذرم تا سوار تاكسي بشم، متوجه يه بنز سبز و سفيد مي شم، تا از كنارم رد نشه نمي دونم واسه تو خيابونا در گردشن! به امتحانش نمي ارزه؛ كمي شالم رو جا به جا مي كنم. خوبه.. گشت امنيت اجتماعيه.  مي رسم وسط خيابون؛ توي چمنا مي ايستم و منتظر عبور …..اين دفعه ماشين گشت مبارزه با مفاسد اخلاقي …. نمي دونم ملاك تشخيص مفسده اخلاقي چيه! حالا منتطر تاكسي ام… تاكسي خاليا نگه نمي دارن پول خرد مي خوان؛ شخصي ها در عوض مدام بوق و چراغ!! خر تو خريه! بلا نسبت شما… يه تاكسي با انصاف نگه مي داره بلاخره. ترافيكه، از بس فس فس مي كنن..كمي جلوتر دو سه تا ماشين دوبله پارك كردن…خيليا هم ماشيناشونو خاموش مي كنن، تا بقيه راه مي افتن، اينا تازه سوييچ رو مي چرخونن، تا مي آن راه بيافتن، چراغ دوباره قرمز شده. آي فحش مي دن به همديگه!!

صورتم رو كه برميگردونم، سمت چپم ماشين گشت ارشاد تنگ ماشين ما تو ترافيك مونده؛ بدون جلب توجه صورتمو برمي گردونم. راننده داره زير لبي يه چيزي مي گه؛ فكر نمي كنم حرف جالبي بزنه…منم بي جنبه!!! لب از لب گشودم و هي اين آقاي راننده رو كوك كردم، گفتم :مردم اتم مي شكافن، ما هنوز لنگ هفت سنگيم و هفت كلوخ…راننده: آي گفتي، اين…………

من: ملت تو كهكشونا دنبال موجودات زنده و نشانه هاي حيات مي گردن، ما بايد بپاييم با پا راست نريم تو موال

راننده: اي به قبر…………..

كلي تو دلم به بدجنسيام خنديدم.

سر چهارراه پياده شدم. چراغ عابر قرمزه. صبر مي كنم. دو تا افسر هم مثل گل خرزهره ايستادن ميون يه گره ي ترافيكي؛ ملت هم مشغول سوء استفاده؛ اين قرمز رو رد مي كنه، اون يكي گردش به چپ ممنوع رو دور مي زنه... چه خبره! از يك سمت خيابون رد مي شم، حالا بازم بايد وايسم تا چراغ عابر سبز شه. سبز مي شه، ولي شك دارم كه برم يا نه. اولين ماشين كه بايد توقف كنه، دور مي زنه. خوبه رد نشدم. دومي، اصلا به روش نمياره كه عابر داره رد مي شه؛ چنان خيزي برداشته كه از رد شدن منصرف مي شم. ناگهان سوت پليس متوقفش مي كنه. تو كجا؟! برو عقب. تمام طول ماشينش عرض خط عابر رو گرفته؛ غرغر مي كنه. من هم زيرلبي يه چيزي مي گم. يارو مي گه :با من بودي؟ مي گم :آره، اگه احمق نبودي پشت خط نگه مي داشتي، الاغ!!!!!!!! باورم نمي شد كه اين حرفو دارم بلند بلند مي گم. تا اومد به خودش  بياد، من دم بانك بودم. ها ها...

 هميشه سر عبور از چهارراه ها مشكل دارم، تا ماشينا مي خوان رد شن، و نوبت منه، مي كوبم روي كاپوت ماشين و مي گم: هي! برو پشت خط! چراغ هم واسه تو قرمزه؟!

يه روز هم مطمئنا در راه اجراي قوانين بديهي و اوليه ي راهنمايي و رانندگي، يه كتك مفصل مي خورم!

 

واي ديگه دستم درد گرفت، ماجراي بانك رو بعدا واستون مي گم...بايد برم خونه خاله...

 

 

نوشته شده توسط ماری در ساعت 5:35 بعد از ظهر | لینک  | 

 

دلم مي خواست دم دستم بود؛ محكم در آغوشش مي گرفتم و ازش تشكر مي كردم. دستش رو مي بوسيدم و از محبتهاي همواره اش ياد مي كردم. مطمئنم ديشب وقتي بعد از اونهمه گريستن، خواب بيداري ام را در ربود؛ او بالاي سرم بود...جاي بوسه ي پرمهرش را امروز صبح ساعت 8:15 حس كردم. مطمئن شدم آنكه ديشب با تابش مستقيم ماه بر من تابيده بود، او بود...حالا با صداي بلند مي گم :ممنونم خداي من! خداوند نور و راستي!... چاكرت هم هستم...

 يادته زمستون گذشته، هر روز غروب، چقدر دست گذاشتم روي شاهرگ گردنم و گفتم :مي دونم ازاين رگ بهم نزديكتري؛ منو ازاين ظلمت نجات بده؟! گفتم :خس ناشكيباي اسير تلاطمم، به بزرگيت قسم! به درك اسفل- السافلين واصلم نكن؟! چه حرفا! چي دارم مي گم من ؟!  تو كه قديم و بصير و عليمي ... من بايد يادم بمونه.

خودمون دو تا خوب مي دونيم چه خبره! محبتت شرمنده كرد منو امروز...اگرچه مستحقش بودم ولي لياقتش رو نداشتم...تو مدتهاست كه بر من تابيده اي؛ حس مي كنم اين را...

چاكرت هستم رفيق. خدايي برازندتته...

... ما به او محتاج بوديم، او به ما مشتاق بود

 

دست مادر مهربونم، زري عزيزم و علي بزرگوارم رو مي بوسم. سپاسگزارم از تمام حمايت ها،  محبت ها، فرصت ها و  شادي هايي كه به من ارزاني داشتند.

 

ممنونم از تمام دوستانم، معلمانم و استادانم؛ از تمام كساني كه به گونه اي در شادي امروز من نقش داشته اند ... ممنونم از دعاهاتون، درساتون و صبرتون...

 

پی نوشت: لیلا خانوم! خوش اومدت!!! یواشکی میید؟ دارم برتون!

 

 

نوشته شده توسط ماری در ساعت 0:38 قبل از ظهر | لینک  |