دیروزعنان دل به دست عقل سپردم
امروز، تمام عاقلان مبهوت دیوانگی من اند...
نمی دونم این چه دردی گرفته که فونت منو نمیزنه... به هر حال، حسابی مشغولم. نگا نکنید که اومدم تو این هاگیر واگیر و دم اذان واسه ختم قائله پست جدید می ذارم. اگه پنج شنبه ها کلاس نداشتم، حساب روزای هفته هم از دستم در می رفت. دلم یه گشت و گذار حسابی با زهرا و یه شب زنده داری با سعیده و لیلا میخواد، البته اگه وقت یزد رفتن داشته باشم...
فرزندان من با هم بسی مهربان باشید و احترام یکدیگر را حفظ کنید و کلی حرف ننه جون مآبانه دیگه...باید برم..........اصل کاری یادم رفت
امید بال است و ناامیدی وبال...
هادر خودتون و همدیه باشت تا برگردم...یه عالمه بوس و گل و شربت خاکشیر و آب هندونه تا بعد...
هر که دلالت نکند ظاهر او، بر باطن او، با او همنشینی مکن...
ذوالنون مصری رحمة الله علیه
امروز برای من مصادف است با هادی؛
هادی و مهربانی هایش،
هادی و بهانه های دلخوشی ام در غربت،
هادی و تقسیم عادلانه ی محبتش،
هادی و رفتنش...
من و اندوه،
من و خاطره ی سبزی چشمانی که هیچگاه دروغ نگفت،
من و دلتنگی های دوری و وعده ی دور دیدار...
پی نوشت: لطفا واسه سلامتی و بهبودی دوست نادیده ام (ارشمیدس کوچولو) دعا کنید...
مدت هاست مهربانی دستان گرمش را در دست نگرفته ام،
دورم از او، اما به فاصله؛ دلها مان نزدیکند بسی... وقتی از مهربانی هایش یاد می کنم، ناخودآگاه این بیت ها را زمزمه می کنم:
چه نزدیک است جان تو به جانم
که هر چیزی بیندیشی بدانم
از این نزدیکتر نبود نشانی
بیا نزدیک و بنگر در نشانم
ضمیر یکدگر دانند یاران
نباشم یار صادق، گر ندانم...
هر روز برای هم حرف تازه ای داریم؛ با این فرسنگها خشکی و دریا. در خواب می بیند دلتنگی های من و برادرم را و در بیداری به ما آرامش می دهد و امید...
مادرم را می گویم؛ شیرزن بیداری هایم، اسطوره ی شایسته ی ستایش تمام لحظه هام؛
زنی که به من خیاطی نیاموخت اما استاد مناعت طبع و صبر و قناعتم بوده؛
وقار و عزتمندی، زیورهای مادر من اند و سرمایه هایش.
می پرستمش و دستان گرم معلمی اش را می بوسم... مادرم! روزت مبارک...
روز تمام مادران مبارک...
روز تمام مادران آزاده ای که دیروز فرزندان نجیب خود را برای آسایش امروز من، به خاک سپردند، مبارک؛ بر دستانشان بوسه می زنم.
روز تمام مادران شایسته ای که لوحه های گچ نوشته ی کج و معوج تخته های کلاس اولمان را پاک کردند و بر سیاهی تخته های مدرسه از زلال آب نوشتند، مبارک؛ بوسه می زنم بر حنجره های آنان که برخیشان در رنج و تعبند امروز.
روز تمام مادرانی که سوزن صد تا یه غاز زدند به پیراهن های مردم، تا بار دلتنگی های فرزندان یتیمشان را به خواری با ناکس تقسیم نکنند، مبارک؛
چشمان کم سویشان را مببوسم.
روز تمام زنانی مبارک که هیچگاه فرزندی نداشته اند؛ اما صبر، محبت و دلسوزیشان مثال زدنی است.
هر روز با یک بوسه، با یک "دوستت دارم"، به او بگوییم که هستی، بی وجود او محکوم به نیستی و فناست...
