گرهمچو من افتاده ی این دام شوی
ای بس که خراب باده و جام شوی
ما عاشق و رند و مست و عالم سوزیم
با ما منشین وگرنه بد نام شوی...
کجا؟ بمونید. در نرید! نرید در! قالب رو موقتا تغییر دادم تا حال و هوای اقیانوس و نسیم های خنک دریا به خشکی به شما هم برسه...
با تو رفتم، بی تو باز آمدم....نه، این نه!
با تو بدرود ای مسافر، هجرت تو بی خطر باد!....نه این یکی هم نه!
در ره دل چه لطیفست سفر...
همینه، خودشه!!
اولین بار است که دور شدن از سرزمین مادری اینهمه شادمانم کرد و برایش لحظه شماری کردم. دور شدن از خاطرات زجرآور زمستانی که نامردی مردمش با ذره ذره وجودم پیوند خورد، پیرم کرد و گاهی ناتوان. هیچوقت اینقدر برای رسیدن به سرزمین بی خاطره گی شادی نکرده بودم...
دور شدن از علی برای مدتی مرا گریاند ولی فکر دور شدن و شادی در کنار پاره ی دیگر خانواده و امتحان کنکور ارشد که ۱۲ ساعت قبل از پرواز برگزار می شد آرامم کرد.
دیگر سر و کله زدن با مامور نادان فرودگاه در مورد اضافه بار و خلال های بادام مسقطی های لار و ساعت پرواز مرا مثل پرواز دوم فروردین شیراز کلافه نکرد.. با خونسردی تمام مراحل مسخره را طی کردم..خواهران فرودگاه! هم این بار مودبتر بودند و البته من هم مسافری بودم با مقنعه!! تصور کنید سفر به مقصد سرزمین فرشتگان با مقنعه!! البته این پوشش به خاطر کنکور بود و بس.
توالتهای ۵۰*۵۰ سانتی متری و دو ساعت و نیم تاخیر در فرودگاه خمینی آب تو دلم تکان نداد..
ترشرویی ذاتی بریتانیایی ها و سرمای کرخت کننده ی هواپیما هم دلسردم نکرد..
و در آخر، ماری در فرودگاه لوس آنجلس...
این داستان ادامه دارد..الان نوبت شام شده..جای شما خالی..
سلام عزیزان من...
جای همتون در جوار اقیانوس آرام خالیست...
به یاد تک تک شما هستم. این هم واسه اینکه بدونید که به یادتونم...![]()
