راهی ست پر نشیب و فراز، این دشت پربلا
اینجا، کسی که مرد عشق نبود رهگذار نیست...
عجب ترانه می شوی عجب شبانه می شوی
چه می شود که گاه گاه پر از بهانه می شوی
مخوان سرود آفتاب که پیش لای لای من
تو ابر غم گرفته ای هزار پاره می شوی
تازه از سفر برگشته ام، سفر در سفر.. سه روز همراه مادر، خواهر و مادر شوهر خواهر جان جان رفتیم سفر...از بودن با مادر و خواهرم بینهایت شادم...
مرور خاطرات کودکی...شیطنت هایی که هر دوی ما را از خنده روده بر کرد. دهها و دهها عکسی که با هم گرفتیم...پچ پچ های نیمه شب که به قهقه و دلپیچه هر سه ی ما ختم می شد...تکرار چندین و چند باره ی آهنگ عروسی خواهرم... جیم شدن، خرید فلاسک، سوپ گوجه، بستنی توت فرنگی... حرکات موزون به شیوه ی هندی در راه برگشت...و بیش از همه تکه پرانی ها و جملات معترضه ی دعایی که خواهر جان حین مکالمات انگلیسی به آنها متوسل می شد، این سفر را برای من منحصر به فرد کرد...فکر کردن به هر ثانیه از آن شادم می کند و از خدا ممنونم که زری خواهر منه...
دوستان نازنینی که به یادم بودید، ممنون.
