تبليغاتX
ناگاه نامه ها
بر من ببخشای اگر ناگاه نامه هایم عاشقانه نیست

 

دعایم را می خوانم و مثل مادربزرگ ها فوت می کنم به چارگوشه ی عالم. ..به پسر جوانی که بیماری ناگهانی و وخیمش همگی ما را غافلگیر کرد. به زن جوانی که دو روز است دلم را آشوب کرده...

به آدم ها فکر می کنم، به آدم های بزرگ.

به آدم های کوچک، به آدم هایی که روح کوچکشان را در قالبی وسیع رها کرده اند.

به آدم های بزرگ، به آدم هایی که روح های بزرگشان در هیچ قالبی نمی گنجد.

 پهلو به پهلو می شوم. به جایی در تاریکی زل می زنم، به جایی که به هیچ جا نمی رسد و  به کسی فکر می کنم. به پسر جوانی که کتاب آخرین روزهای زندگی ام را می خواند و من جز دعا کار دیگری نمی توانم برای او انجام دهم.

می چرخم رو به نسیم خنک نیمه شب پاییزی، رو به پنجره، رو به هوای نمدار اقیانوس و به زن جوانی فکر می کنم که هرگز ندیده ام اما دوستش دارم. به زن جوان بسیار غمگینی می اندیشم که جز دل هزار پاره ام چیز دیگری ندارم که به او بگویم چقدر نگرانش هستم.

 رو می کنم به صدای جیرجیرک ها و آوای دل انگیز پرنده ای که حتی نامش را نمی دانم، رو به بوی خاک تازه و فکر می کنم...فکر می کنم به ناتوانی ام و کلافه می شوم -ناتوانی همواره بشر را کلافه می کند و می رنجاند- و من کلافه ام و دلتنگ بر دورترین خاک دنیا به خاطر اینکه نمی توانم برای آنهایی که دوستشان دارم کاری انجام دهم.

در گیر و دار اشک و کلافگی و غربت، فکرم را مرور می کنم، بهتر است این بار سنگین تلخ مزه را به زمین بگذارم، حالیا! مگر نه این که حرف های ناگفته و نگفتنی را او می داند؟

به انسان هایی که دوستشان دارم ولی نمی توانم از رنجشان بکاهم فکر می کنم، پرسشی را که مزه مزه می کردم با غم و تردید می پرسم:" خدای من! اگر تو مادر بودی، دنیا چگونه بود؟!"

 

 

نوشته شده توسط ماری در ساعت 10:59 قبل از ظهر | لینک  | 

 

علی عزیزم! تولدت مبارک!

دلم بیش از اندازه برات تنگ شده. می بوسمت.

 

 

نوشته شده توسط ماری در ساعت 5:0 قبل از ظهر | لینک  | 

 

اینجا سرزمین آزادی ست،

آزادی اندیشه، مذهب و آزادی!

سرزمین همزیستی مسالمت آمیز نژادهای گوناگون.

سرزمین عطر، نور، آب و لبخند.

سرزمین پاکیزگی و پیشقدم شدن در سلام کردن..

سرزمین درخت های گوناگون.

من در این سرزمین زاده شده ام، سرزمینی که سالانه میلیونها نفر از جای جای دنیا آرزوی مهاجرت به آن را دارند..

اما من، هرچه می گردم، نمی توانم ریشه هایم را اینجا بجویم.. گاهی به نادانی متهم می شوم و گاهی بار صفات دیگری را به دوش می کشم!

 اینجا برای من، سرزمین بی سایه گی ست! 

دلم برای وطنم تنگ شده است...

 

 

نوشته شده توسط ماری در ساعت 4:55 قبل از ظهر | لینک  | 

 

دور یا نزدیک،

پسر یا دختر،

قوم و خویش یا غیره،

فرقی نمی کند،

لطفا برای سلامتی و بهبودی اش دعا کنید...

 

 

نوشته شده توسط ماری در ساعت 0:9 قبل از ظهر | لینک  |