تبليغاتX
ناگاه نامه ها
بر من ببخشای اگر ناگاه نامه هایم عاشقانه نیست

 

۱۰ ساعت و پنجاه دقیقه تا زمان فرود هواپیما در لندن، من و مادرم پلک نزدیم، هی پاهایمان ضعف رفت و کلافه شدیم و وول خوردیم... وقتی به لندن رسیدیم، پالتوهایمان را انداختیم روی سرمان و روی صندلی های فرودگاه خوابیدیم!  نمی دونم چند ساعت طول کشید ولی ۴۵ دقیقه مونده به پرواز از خواب پریدم، دیدم هنوز گیت ایران ایر باز نشده، شک کردم و دنبال تابلو اطلاعات پرواز گشتم، هواپیمای ایران در حال سوار کردن مسافران ایرانیش بود و ما هنوز کارت پرواز نگرفته بودیم، مامانم رو صدا زدم و بار و بنه رو برداشته به سمت گیت راه افتادیم...خیلی به خیر گذشت، به قول بچگی های داداشم: دم بود جا بمونیم...همیشه وقتی به ایران برمیگردم، وارد هواپیمای ایران که می شم، شاد می شم، ذوق می کنم و هرکی ندونه فکر می کنه چند ساله که ایران و ایرانی ندیدم! تمام مسافت لندن-تهران رو در خواب بودم، به استثای زمان پذیرایی..

دیدن علی در فرودگاه خیلی لذتبخش بود، اون جور که من از پشت شیشه قربون صدقه ی داداش کوچکترم می رفتم، به نظر می رسید، سالهاست از او دور بوده ام!

بعد از تحویل گرفتن چمدانها، یک ساعتی در فرودگاه نشستیم و پس از آن راهی اصفهان شدیم...

به خانه که رسیدیم، دیدم که خانه غرق گل بود و بادکنک های سرخ و سفید و زرورقهای آویزان از لوستر! در حالیکه داشتم از داداشم می پرسیدم اینا کار کیه؟ دیدم زهرا و گیتا با یه کیک بزرگ با یه عالمه شمع روش، اومدن!!!

عجب غافلگیر شدم با محبتی که اشکم را درآورد...این دوستی ها، همین دوستی هاست که مرا به این خاک گاهی نابارور می چسباند...

به خانه برگشته ام...

 

 

 

نوشته شده توسط ماری در ساعت 2:30 بعد از ظهر | لینک  |