چهارشنبه بیستم آذر 1387
زمزمه می کنم گاهی، شعرهایی را که مال هیچ کس نیست، این هم یکی دو تا از آنها...
از من مپرس، سبحه ی صد دانه ات کجاست؟
از حب کفر بود و دیگرم، اندر کنار نیست
گفتی، مپرسمت که ردای عاشقی چه شد؟
این اطلسی ست،که بر تن خس ماندگار نیست!
تا بعد...
نوشته شده توسط ماری در ساعت 9:41 بعد از ظهر | لینک
|
دوشنبه چهارم آذر 1387
اگه نوحه خوانی های برادرم بذاره، می خوام بگم:
پاییز فصل دلدادگی من است،
نه به کسی، نه به جایی، که پاییز و باران های بی امانش.
پاییز و قدم زدن در چهارباغ.
دلداده ی پاییزم و جوانه هایی که در دل من رویانده... پاییز و رویای خیس چنارهای چهارباغ...
پاییز فصل رویش من است!!!
نوشته شده توسط ماری در ساعت 8:22 بعد از ظهر | لینک
|
