تبليغاتX
ناگاه نامه ها
بر من ببخشای اگر ناگاه نامه هایم عاشقانه نیست

 

کودک گفت: "آن ستاره ی من است، ببین! آن پرنورترین ستاره را می گویم."

مرد گفت: "برخی این جشمک ها، نور ستارگانی ست که هزاران سال پیش از من و تو سوخته اند. تو یک ستاره واقعی می خواهی."

کودک بغض کرد، می خواست گریه کند. چون کودک بود و رودربایستی نداشت، گریه هم کرد.

مرد دستی بر سر کودک کشید و گفت: "اینها ستاره های واقعی هستند. اینها پس از سوختن، نور می دهند و نورانی می مانند."

کودک چیزی نفهمید، یعنی به اندازه ی کودکی اش فهمید...

سال ها بعد...

از آدم ها جا مانده بود، از زندگی هم تا حدی.

دنبال راهی می گشت. توانی نداشت.

سرش را که بلند کرد،تاریکی آسمان را دید و ستارگان را.

دستش را دراز کرد و ستاره ای را چید تا همراهی اش کند.

ستاره، اما، سوخته بود!

همان ستاره ی سوخته، دستش را سوزاند. دلش هم سوخت و گریست.

مرد راست گفته بود، او یک ستاره ی واقعی می خواست.

سالها بود گریه نکرده بود،

تعجب کرد...او حالا یک ستاره ی واقعی داشت.

دست سوخته اش، به معجزه ایی می مانست، ستاره باران شده بود.

اشک هایش را پاک کرد،

دستش را روی قلبش گذاشت و ... راهی شد

 

 

نوشته شده توسط ماری در ساعت 11:18 بعد از ظهر | لینک  |