گفت: دست هايت پرجرأت است.
خنديدم.
گفت: انگار، پيش از اين هم در تاريخ بوده ای!
پرسيدم: مگر به تناسخ اعتقاد داری؟
گفت: نه. ولی، تو پيش از اين حرف ها وجود داشته ای. روحت قديمی است.
پرسيدم: همه ی اينها را اين دو دست، به تو می گويند؟
گفت: و خطوط چهره و عمق چشمانت...
و من هنوز به حرف های آن مرد، فكر مي كنم.
صحو و مستیم، نه کاریست که با من باشد
این همه بیخبری، یار در این جان انداخت...
سعدي تو كيستي كه درين حلقه ي كمند چندان فتاده اند كه ما صيد لاغريم
" منت خداي را عز و جل كه طاعتش موجب قربت ست و به شكر اندرش مزيد نعمت…"؛ دوازده ساله بودم كه نثر دلنواز گلستان را آغاز كردم. آنقدر از خواندن آن انبساط خاطر مي يافتم كه چون كودكي كه حاضر نيست گنج پنهاني خود را با كسي شريك شود، تند و تند آن را مي خواندم و در عين حال نگران خاتمه يافتن آن بودم. كليات سعدي در كنار شاهنامه، از كودكي براي من حكم دو گنجينه ي اسرارآميز را داشته اند.
در اين بهار، خواندن كلياتش را دوباره آغاز كرده ام و هنوز پس از سالها همان حس كودكي ام را نسبت به آن دارم. چشمانم با ولع كلمات را مي خوانند و روحم تازه مي شود از اينهمه ظرافت و لطافت.
