تبليغاتX
ناگاه نامه ها
بر من ببخشای اگر ناگاه نامه هایم عاشقانه نیست

 

آزادگی ست که با آزادی، سربلندی می آفریند.

 

دلم باران بی امان می خواهد، برای حنجره های غبارگرفته و سرسبزی درختان، برای چشمهایی که می خواهند "جور دیگری" ببینند.

دلم باران بی امان می خواهد، برای تشنگی طولانی زنده رودی که در آن از زندگی خبری نیست.

 

 

نوشته شده توسط ماری در ساعت 1:48 بعد از ظهر | لینک  | 

 

فقط يك سلام... و بعد از اون دو تا قطره درشت اشك كه چكيد روي پيراهن آبيش، تنها رنگ آبي كه دوست داشتم و چقدر بهش مي آمد.

گفت: پير شده ام، نه؟ گفتم: خوبي شكر خدا. گفت: دو سالي گذشته ....و ديگر اشك امانش نداد... من هم گريه كردم، براي اشكهايي كه بايست سالها پيش جاري مي شدند، براي تنهاييهامان، براي اينكه هيچ صدايي در اين دنياي پرصدا به اندازه ي گريه ي كودكان و هق هق مردان مستاصل مرا كلافه و دلتنگ نمي كند. گفتم: درست مي شه، و اين احمقانه ترين حرفي بود كه در تمام اين سالها به او زده بودم و تنها دروغ!  اين آخرين جمله بود.  حالا ديگر هر دو گريه مي كرديم  با صداي بلند، انگار نه انگار كه مردم توي خيابان زل زده اند به ما. مثل همان دو سال پيش كه مثل ابر بهاري باريديم و بدون خجالت از آدمها هق هق سر داديم. اشك، اشك، اشك...

و این پایان همه چیز بود.

 

 

نوشته شده توسط ماری در ساعت 6:46 بعد از ظهر | لینک 

 

دست در حلقه ی هیچ،

شانه بر زلفک باد،

شمع در بارگه هور برافراشته ایم

 

می نویسم: هور، شما بخوانید: کور!

 

 

نوشته شده توسط ماری در ساعت 1:27 قبل از ظهر | لینک  |