۱۱ صبح، همين جا، خوونه ى ما. چقدر گريه، چقدر روبوسى جانانه، چقدر دوستى، چقدر حس خوب. پس از هشت سال سياه، شوهر مهربونش تونسته بودشماره ى منو از همكارش بگيره...
سوزان، اولين دوست روز اول دبستانم بود و از دوستان خوب روزهاى آخر دبيرستان. سالهاى سال از آن همه روز و ماه و سال با همه خوشى و ناخوشيهايش گذشته، از هجرت ها، از ماندن ها، از پيوستن ها، از گسستن ها، از بيمارى ها، از تغييرها، از خيلي وقايع ريز و درشت.
حالا نوبت گل انداختن صحبت بود، وقت جواب دادن به چرا ها و چگونه ها و سر زدن به گذشته. ياد شيطنت ها، آدامس هاى سه تا صد تومان، دبيرانى كه از دست ما آسايش نداشتند، بچه هاى سال آخر دبيرستان و البته... البته، داستان ۱۰ سالى كه گذشت و اينكه چرا اينگونه گذشت، داستان آدم هاى بسيارى كه از زندگى ام رفته بودند و آدم هاى اندكى كه آمده بودند را بايد مى گفتم توى همين چند ساعت و بايد حواسم مى بود كه اشكش سرازير نشود، كه نشد...
هر چند ظاهرمان شباهتى به آخرين سالهاى دبيرستان ندارد و خلقياتمان كمى تغيير كرده، اما هنوز هر دو گوش دادن به صداى ابي و نسكافه با شير سرد و طعم دوستى را به هر چيز ديگر ترجيح مى دهيم.
*عجيب است كه امروز دقيقا ۱۰ سال از آن اتفاقها و سوالهاى بى جواب مى گذرد. سالهاى بدون رشد و پويايى، سالهاى درجا زدن و بى هدفى. سال هايى كه كسى اجازه پيدا نكرد كه از "فيلسوف بابا" بپرسد: "چرا؟!" داستان غريب و واقعى ۱۰ سال گذشته ام براى دوستان تكان دهنده بوده، گريه مي كنند، تحسين مى كنند، درس ميگيرند، مبهوت مى شوند و در اين ميان تنها حسى كه به سراغ من مى آيد، سبكبالى ست. حس پرنده اى را دارم كه پرواز را تازه آموخته باشد. حس خوبى ست سبكبالى.....
در من شراره ای مجو
از من ترانه ای مخواه
باید گسست، باید گذشت
کاین سرگذشت، از سر گذشت
تقدیم قلب و رازقی
تقسیم نور و عاشقی
راه خطا بود، ای رفیق
باید گسست، باید گذشت
باید ازین بیهودگی، باید ازین دلمردگی
باید دل از دیروز کند
باید گسست از پای بند
باید ترانه خواند و رفت
تا جاودانه ماند و رفت.
بیچاره گنجشک، در گرمای تموز عشق می جوید و نمی داند که عطش مرداد را آب فرو می نشاند... بیچاره گنجشک.
