من به هر جمعيتی نالان شدم...
جفت خوش حالان و بد حالان شدم...
هر كسی از ظن خود شد يار من...
وز درون من نجست اسرار من...
ماری منم!!!
به همين سادگی...
بی پيرايگی تنها زيور شايسته ی ستايش من است و صداقت، كه فرزند خلف بی پيرايگی ست...رشته ی دوستی ها و حتی الفتهای پيش از تولدم را فقط يك كلام دروغ می تواند به آسانی بگسلاند...
عجيب نيستم!!! اما آنچه همه را شادمان می سازد، شايد در خنداندن من بی تاثير باشد و چيزهايی را می بينم كه بسياری ديگر هرگز به آنها توجه نكرده اند..
می توانم مدتها به رقص دانه های خاكشير در ليوانی بلورين نگاه كنم و بی آنكه مرا ملالي حاصل شود، از تماشای اين زيبايی لذت برم!!!
آب و آيينه، سنگ و شيشه، نور و سادگی، شعر و موسيقی و معماری مرا به وجد می آورد. نه اهل يزدم و نه زاده ی سپاهان؛ اما در سپاهان گداخته ام و پوست انداخته ام و در يزد قد كشيده و بزرگ شده ام!
خوشحالم كه ناگاه نامه هايم عاشقانه نيستند و جز راستی، بضاعتی در انبان ندارم!!!
گفت: معشوقم تو بودستی نه آن
لیک کار از کار خیزد در جهان
انگار همین دیروز بود که دلم باران بی امان می خواست برای سیراب شدن زنده رود....
زنده رود زنده شد و من ساعتها زیر باران بی امان چهارباغ قدم می زدم...
