پشت هیچستان پیشترها خبرهایی بود. خبر خانه تکانی و خرید و آشپزی... امسال اما، سکوتت کشدار شد و تلخ. یاد سفره ی هفت سینی که با شور و هیجان از تهیه ی آن می گفتی، مرا صبح به این زودی به نوشتن واداشت. به احترام سکوتت، نه نظری نوشتم و نه نامه ای اما، "تو مپندار که خاموشی من، هست برهان فراموشی من."
ظرف های زیبای هفت سین پارسالت را به یاد دارم و همینطور کیسه ی یادگار مادربزرگ مرحومت را -که محتویاتش محرمانه بود. هنوز یاد ماهی های قرمز و شنگولی که از تنگ بیرون می پریدند و آوت پوت آنها از این پوتشان بیشتر بود، مرا می خنداند...
باشد که سکوت، تنها سین هفت سینت نبوده باشد...
و برای رفیق شفیق عهد عتیق
*عمر برخی دوستی ها کوتاه و عمق آنها بسیار است. این هم از آن نوع بود. لااقل تا امروز و برای من.
*اگر از عهده اش برمی آمدم، برای تو خورشیدی می فرستادم تا...
قرار بود سهم تو بیش از این پنج تا جمله ی نصفه و نیمه باشد، نشد...
