تبليغاتX
ناگاه نامه ها - داستان دستان
بر من ببخشای اگر ناگاه نامه هایم عاشقانه نیست

 

گفت: دست هايت پرجرأت است.

خنديدم.

گفت: انگار، پيش از اين هم در تاريخ بوده ای!

پرسيدم: مگر به تناسخ اعتقاد داری؟

گفت: نه. ولی، تو پيش از اين حرف ها وجود داشته ای. روحت قديمی است.

پرسيدم: همه ی اينها را اين دو دست، به تو می گويند؟

گفت: و خطوط چهره و عمق چشمانت...

و من هنوز به حرف های آن مرد، فكر مي كنم.

 

 

نوشته شده توسط ماری در ساعت 8:6 بعد از ظهر | لینک