سلام خدا
از همین نزدیکی ها برایت نامه می نویسم. از ایران. از سرزمین تمدنی که بود.
از سرزمین زرتشت و آموزه های ماندگارش. از سرزمین کوروش و منشور حقوق بشرش. یادت آمد؟! این جا ایران است، سرزمین من. بی هیچ ترنمی بی هیچ نوایی. سرزمین عاشقانه های دیروز. سرزمین سوگواره های امروز. می بینی؟! عروس سبزبخت دیروز، بانوی شوی مرده ی سیه پوش را ماند.
خدایا! اینجا سرزمین من است. آن را به تو سپرده بودم. یادت آمد؟! آن را به تو سپرده بودم، در تمام دعاهایم، اما انگار خبری نیست.
خدایا! گفتم چند خطی بنویسم و بگویم این انسان ها که زیر ضربه های عقده های ناگشوده له میشوند، خواهران و برادران من اند و من... بنده ای در همین حوالی... دلواپس، غمگین. شور می زند دلم برای فرهادهای بی گور و کفن، برای لیلی های از کف رسته.
شور می زند دلم برای یلان سیستان که در بند نیرنگ فتاده اند.
شور می زند دلم برای هر پدر، مادر، خواهر و برادری که ایرانش را سبز می خواهد...
خدایا! یادت آمد؟ من بنده ات هستم، همین حوالی.
